ذبيح الله صفا

677

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بنمود رخ ولى نظرى سوى من نكرد * فرياد از آن نهال كه گل كرد و برنداد مىخواستم بگريه كنم با تو شرح‌حال * حيرت بگريه رخصت اين چشم تر نداد امشب بديده خواست كشد رخت خويش خواب * سيل سرشك ديده به او رهگذر نداد خوش آنكه داد جان به تو در اول نظر * با ناله‌هاى زار ترا دردسر نداد اميد داشتم كه ز وصل تو برخورم * نخل اميد غير ندامت ثمر نداد از من مجو قرار فضولى به هيچ باب * چون بخت بد رهم سوى آن خاك درنداد * برندان از جهنم مىدهد دائم خبر واعظ * مگر مطلق نديده در جهان جاى دگر واعظ گريبان چاك ازين غم مىكند محراب در مسجد * كه آب روى منبر برد با دامان تر واعظ بتفسير مخالف مىدهد تغيير قرآن را * تمناى تفوق مىكند با اين هنر واعظ دم از كيفيت اعراب مصحف مىزند هردم * بناى خانهء دين مىكند زير و زبر واعظ ز كوى آن صنم سوى بهشت هشت‌در هردم * چه مىخواند مرا يا رب كه افتد دربدر واعظ تنزل از مقام خود نمىكرد اينچنين دايم * اگر در منع مى مىداشت قول معتبر واعظ فضولى نيست ميل صحبت واعظ مر از آنرو * كه منع اهل دل كرد از بتان سيمبر واعظ * نى همين سرگرم سوداى بتان تنها منم * هركه باشد عشق مىورزد ولى رسوا منم تارى از زلفيست در هر تن كه مىجنبد رگى * نى همين در بند محبوبان مه‌سيما منم حيرتى دارم كه در هرجا كه باشد پيكرم * كس نمىداند كه آن نقشى است از من يا منم زين ستم كز دست من امروز دامن مىكشى * آنكه خواهد دست زد در دامنت فردا منم جاى گر زير زمين سازم ز بيم غم چه سود * روى بر من مىنهد سيلاب غم هرجا منم اعتبارى نيست دنيا را فضولى پيش ما * ترك دنيا كرده‌يى گر هست در دنيا منم * سرم را درد بر بالين محنت سود دور از تو * تنم در بستر بيچارگى فرسود دور از تو بر آن بودم كه چون دور از تو گردم كم شود دردم * ندانستم كه خواهد محنتم افزود دور از تو بلاى هجر بسيارست و ما بسيار كم‌طاقت * نميدانيم حال ما چه خواهد بود دور از تو مرا گفتى كه خواهى مرد در هجران من بىشك * محالست اين سخن كى مىتوان آسود دور از تو